يك چيز هست در دنيا كه تغيير نمي كند و آن اين اصل است : همه چيز تغيير مي كند!..هراكليتوس.. ... ...تنها يك بار مي توان در هر رودخانه شنا كرد...هراكليتوس..
   ای حلزون! از کوه فوجی بالا برو، آرام، آرام   

 

 

 

آدمی به اعتماد خویش می زید

میکل آنژ: بهترین دستور زندگی اینست که انسان اعتماد به نفس داشته باشد و با سعی و جدیت به مقام و منزلت برسد. میکل آنژ

 

۱- اسطوره ها بازگو کننده ی خواست های پیدا و پنهان آدمی اند. هر شخصیت اسطوره ای، در بطن خویش، آرمان های آشکار و نهان یک ملت را بر دوش می کشد. یکی از نخستین احتیاجات حیاتدیو سفید بر روی دستان رستم، سمبل اراده ی ملتی است برای ورود به مرزهای  ناشناخته،  مبارزه با مانعی به نام ترس، مانعی برای ورود به عرصه های تازه ی زیستن. قهرمان اساطیر، سمبل "اعتماد به نفس جمعی" است. به همین دلیل اساطیر ملل مختلف رگه های مشترک بسیاری دارند. در یکی از این رگه ها (اساطیر یونان)، ما با مخترعی روبه روئیم که با اعتماد به نفسی عجیب و فراتر از مرزهای معمول، نقشی خدای گونه دارد. دایدالوس مخترعی است اسطوره ای. او که در یکی از داستان ها،به همراه پسرش ایکاروس در جایی اسیر است؛ تمایز اعتماد به نفس و غرور در میزان نزدیکی به خورشید است!با ایده ای که از پرواز پرندگان دارد، اقدام به ساختن بال هایی بزرگ می کند و این بال ها را با موم به خود و فرزندش می چسباند. قبل از پرواز از ایکاروس می خواهد که خیلی پایین پرواز نکند تا اسیر موج های دریا شود. اما در عین حال مراقب باشد که چندان به خورشید نزدیک نشود. اما ایکاروس مغرور از اعتماد به نفسی که بال ها برایش ایجاد کرده اند، نصایح پدر را فراموش می کند و به خورشید نزدیک می شود. نتیجه ی اعتماد به نفس بیش از حد ایکاروس سرانجام تلخی مگرآب شدن موم و سقوط ندارد!

 

در فراز کوه خورشید گرم تر می کند...

۲- اعتماد به نفس تیغی است دو لبه، دارویی که هم می تواند شفا بخش باشد و هم کشنده. اگر فقدانش مانعی است برای پرواز، عدم کنترلش، منجر به خودشیفتگی و سقوط آزاد خواهد شد. اعتماد به نفس مثل هیزمی است که کلبه ی وجود فرد را، برای زیستن گرم می کند. اما اگر مقدار هیزم زیاد باشد هیچ بعید نیست که آتش غرور، همه ی کلبه را بسوزاند! اعتماد به نفس در هر مرحله فرد را آماده تقابل با موانع و دشواری های موجود می سازد، تحمل عیب جویی ها و بدبینی های دیگران را بر فرد ممکن ساخته و بر تلاش فرد برای نیل به مقصود می افزاید. اما در عین حال در شرایطی ممکن است همین اعتماد به خویشتن، مانعی برای نقدپذیری فرد بشود.

 

 ۳- " آه ای حلزون از کوه فوجی بالا برو، آرام، آرام" اعتماد به خویشتن= انگیزه اقدامباشو- شاعر هایکوسرای ژاپنی

نهال اعتماد به نفس معمولا ریشه در ستایش های اطرافیان دارد. اگر چه بعد از اینکه نهال بزرگ شد، نکوهش دیگران جز بریدن چند شاخ و برگ کوچک، آسیب چندانی به آن نخواهد زد. تا آنکه به مرور موریانه های بدبینی شروع به خوردن درون درخت کنند. آنگاه است که در تندباد حوادث، درخت اعتماد خواهد شکست تا آدمی را که روزها در زیر سایه درخت اعتماد خویشتن زیسته است، دچار آسیب سازد.

 

۴- "آدمی به اعتماد خویش می زید" فریدریش نیچه خرگوش بازنده اعتماد به نفس بیش از حد

روان شناسان اعتماد به نفس را تصوری مثبت از خویشتن دانسته اند که به فرد انگیزه ای ویژه برای انجام امور می بخشد. با این همه کمتر فردی را می توان یافت که در همه ی زمینه ها اعتماد به نفس داشته باشد در عین حال اگر فردی در انجام عملی موفق بوده است، در انجام دوباره آن عمل اعتماد لازم را به خویش خواهد داشت. در مقام مقایسه بدیهی است افرادی که از اعتماد به نفس بالاتری برخوردارند، زودتر اعتماد لازم را برای انجام عمل تازه درخود ایجاد می کنند. اعتماد به نفس در اینجا حاصل نوعی خوش بینی در مقایسه خود با دیگران است.

 

۵- وقتی می گویم می توانی باید چگونه توانستن را تصورکنی...قصه ها و افسانه ها بازگو کننده رازهای درون آدمی با زبان رازگون و استعاری هستند. دکتر یونگ می گوید: "آدمی موجودی است که تمایل دارد بر روان خویش حاکم باشد" و قصه ها مکانی هستند که می توان در دل آنها، این تمایل همیشگی آدمی را، در قالب قهرمان داستان مشاهده کرد. قهرمان نشان می دهد که آدمی همیشه تا حد امکان براین تلاش بوده است که خواسته هایش را محقق سازد و نخستین ابزار مورد نیاز او اعتماد به نفس بوده است.

 

۶- برای جک داستان "لوبیای سحرآمیز" اعتماد همچون درختی است که وقتی که جک از اعتماد خویش بالا رفت نه درخت لوبیا!باید از آن بالا رفت تا به فراسوی آسمان ها رسید. اگر چه نزدیک شدن بیش از حد به خورشید خطرناک باشد. او از درخت اعتماد به نفس بالا می رود تا به مرز ناشناخته ها برسد. با کمی درایت و اعتماد می توان از درخت سحرآمیز زندگی بالا رفت. هر کدام از ما لوبیای سحرآمیز خودمان را داریم منتها یا آن را در خاک نکاشته ایم یا هیولای ترس اجازه نداده است، تا از آن بالا رویم. اما اگر برای بالا رفتن آماده اید بد نیست نقطه ی مقابل داستان لوبیای سحرآمیز از درخت اعتماد باید آنقدر بالا رفت که توان بازگشت باشد.را در افسانه ای سرخپوستی مشاهده کنید. نتیجه ی اعتماد به نفس زیاد، چیزی مشابه آن اتفاقی است  که برای ایکاروس رخ داد: دختر داستان "جوجه تیغی و درخت جادویی"در پی گرفتن جوجه تیغی آرزوهایش(!) از درختی جادویی بالا می رود. در حالی که جوجه تیغی به بالای درخت رسیده است و چیزی نمانده که دستان دختر به حیوان برسد، درخت رشد می کند و فاصله ی دستان دختر و جوجه تیغی زیاد و زیادتر می شود. اما دختر باز هم بالا می رود. دوستان دختر از پایین صدایش می کنند. اما دختر بدون توجه به دنبال جوجه تیغی می رود تا اینکه کوچک و کوچک تر می شود و دیگر هیچ گاه باز نمی گردد...

 

 

می توانیم اگر بخواهیم!

 

لینک
   اسطوره چیست؟ داستان ساده و دشوار اسطوره   

 

 

 

                                   تقدیم به او که

مفهوم اساطیری زیستن را در خود دارد

 

                                 اسطوره در واقع تلاشی است کهن، برخاسته از ذهن جستجوگر انسان برای تفسیر حقیقت

 

 

«اسطوره رویدادی شنیدنی است که پیش از تاریخ مکتوب رخ داده و حسی از آنچه را که اتفاق خواهد افتاد، در خود دارد. اسطوره رشته ای است که گذشته، حال و آینده را به هم می پیوندد.پیرلین- اسطوره های موازی»اسطوره داستان زمانی کهن

 

1- پرسش کهن «اسطوره چیست؟» در گذر روزگار، پاسخ هایی گوناگون را منجرشده است. حکایت این پاسخ های متنوع،  چه بسا خود به حکایتی اساطیری منجر شده باشد. اسطوره(myth) وهمسایگی کهن اش با افسانه (Fable) و دین (Religion) از یک سو دروغین، بی اهمیت و از دیگر سو مقدس و رازآلود تلقی شده است. به لحاظ ریشه شناسی کلمه، اسطوره از کلمه یهنگامی شکل گرفتند که بین حقیقت و خیال فاصله چندانی نبود سانسکریت «سوترا» به معنای حکایت رازآلود و هچنین کلمه یونانی «Historia» ریشه مشترک دارد. واژه ی «Myth» نیز ریشه در واژه «میث» آریایی، به معنای رمز و نشانه دارد. در یونان کهن، میتوس در مقابل لوگوس (خرد) قرار می گرفت؛ که یکی به دنیای رازآلود اشاره داشت و دیگری در پی به صحنه آوردن حقیقت بود. شیوه ی یکی حکایت بود و نتیجه گیری از آن و دیگری براین تلاش که بر مبنای منطق رشد کند. در واقع بنا به تعریفی رایج «اسطوره ها . ادیت هامیلتون- افسانه های بی زمان»

 

 

 

2- فارغ از ریشه های لغوی، ریشه اسطوره همچون ریشه های یک درخت، در عمق حقیقت ذهن آدمی است. این درخت بر زمین زندگی فرد به آهستگی و گاهماندالا نماد ساده ترین سطح مسکون و اعتلاست پنهانی آبیاری می شود و رشد می کند؛ و میوه هایی به شکل ادیان و برگ های به صورت افسانه ها دارد. اگر این درخت را برای شناخت آن ببرید با دوایری روبرویید که به آن کهن الگو یا دایره مسکون(Mandela) می گویند. درست مثل طرح یک فرش که سمبل یک باغ یا بهشت ازلی است. بر این مبنا قدمت درخت اسطوره نه با شمارش حلقه های دوایر این درخت، بلکه بر مبنای آثار و سایه اش بر مناسک باستانی، کمی کهن تر از زبان است. . او دریافت خود از واقعیت را به دست نمادهای اساطیری بخشید تا از حقیقت درون تفسیری بر جراحت بیرون بیابد. این جراحت حوادثی بود که به زندگی او رنج و شادی می بخشید.

 

3- اگر ذهن آدمی را مثل پرگاری فرض کنیم، اسطوره ها دوایری هستند  در مرکز ناخودآگاه آدمی با شعاع های مختلف بر روی صفحه ی زندگی اش ترسیم می شوند. این دایره ها بسته به موضوع اسطوره شعاع های مختلفی دارند: بازگشت جاودانه ومرگ، رهایی و آخرالزمان، گذر قهرمان از مراحل، رابطه ی جزء(قهرمان) و کل(امر قدسی/مرشد)، تولد و زایش و ... هر کدام یکی از مراکز کهن اساطیر است. با این همه دوایر اساطیر اگر چه اندازه های مختلفی دارند، اما همه از مرکزی هم شکل شعاع می گیرند. مثل امواج برکه ای آرام که در آن سنگی بیاندازیم. اینکه این سنگ همچون میوه ی دانایی (عامل هبوط از بهشت آغازین) است یا همچون چشمه ی آگاهی (که اودین با قبول از دست دادن یک چشمش از این رودخانه نوشید) یا همانگونه است که در اسطوره ی پرومته می بینیم چندان تفاوتی در ایجاد امواج نمی کند.. در برکه ی دانایی آدمی، امواج مثل نیلوفری هستند که در آن بودا زندگی می کند (مهر خدای ایرانی نیز از دل نیلوفری به دنیا آمده است).

 

4- کلود لوی استروس اسطوره شناس وساختارگرای فرانسوی، در کتاب «اسطوره و معنا» در پاسخ به سوال «اسطوره چیست؟» می گوید: «اگر از یک سرخپوست آمریکایی بپرسید اسطوره چیست، احتمالا به سوال شما اینگونه پاسخ خواهد داد که اسطوره حکایت زمانی است که انسان و حیوان از هم جدا نشده بودند.» به زعم ساختارگرای فرانسوی این تعریف کاملی از اسطوره است. حکایت زمانی که ما خود را قسمتی از طبیعت می دانستیم نه مالک آن. با این حال در دنیای امروز آن انسان متعلق به طبیعت نابود نشده بلکه به غار درون فرو رفته استجز هیولاها و خداهای اساطیری، امید هم هست. او در اعماق همه ی ما زندگی می کند. جایی درون ما هنوز همان انسان بدوی اساطیری زندگی می کند که منتظر است تا او را که درون صندوقی که در آن زندانی است از دل آب های نخستین بیرون بیاوریم.  درون این صندوق که گاهی در خواب ها و رویاهایمان می توانیم درونش را ببینیم، به  (مثل صندوقی که پاندورا در آن را گشود) امید به بازگشت ابدی. امید به مرگ و زندگی ... چرا که در اساطیر مرگ و زندگی مستازم یکدیگرند.

5- جوزف کمبل اسطوره شناس تطبیقی، اسطوره را آواز کائنات می دانست. او در پاسخ به سوال مربوط به کارویژه اسطوره می گوید: (نقل به مضمون)در همه ی عرصه های زندگی مان نفس می کشند ما به اسطوره احتیاج نداریم! اما اگر به تبیین جایگاه اسطوره در زندگی بپردازیم خواهیم دید که اساطیر برخلاف انتظار . حقیقت اساطیر نه در عمق دریاهاست نه در فراز آسمان ها. بهشت اسطوره ای، درون آدمی است «همان گونه که جوکی های شرقی می گویند نیروی آفرینش درون شماست، بروید و پیدایش کنید...» فارغ از آنکه معنای اسطوره را بدانیم یا نه، در فرایندی اسطوره ای زندگی می کنیم. در همه ی فرایندها و آئین های روزمره مان، نبض اسطوره می زند، خون اساطیر در مراسمهدف اسطوره تبیین زندگی و ایجاد محیطی برای زیستن ولادت جشن ها و اعیاد، ازدواج  و دادگاه ها و حتا روابط درون شرکت ها و سازمان ها حضور دارد. لباس های ارتشیان و قاضی های دادگاه ها و حتا مراسم تحلیف سیاسیون!  هدف اولیه ی اسطوره نیز تبیین ساختار های زیستن بوده است همانگونه که میرچاالیاده اسطوره شناس شهیر فرانسوی، کارکرد اسطوره را ایجاد مرزی برای زیستن در دنیایی مقدس می دانست. بوده و این محیط ریشه در هزارتوهای درون آدمی داشته است.

 

6- اسطوره موسیقی زندگی است. نوعی موسیقی که درهمه ی ما در زندگی قسمتی از یک داستان اسطوره ای هستیم سکوت می توان شنید و با آن هم آوا شد. ساختار آن ساختار قصه های کهن است. پاسخی برای پرسش رازآمیز «چرا». این زبان در گذر زمان قدرت خود را از دست نداده است. همه ی ما  با قهرمان اساطیری هم داستانیم. . این رازی است که اسطوره ها به ما می گویند. باید پری خوابیده را با نیروی عشق بیدار کنیم و بر جادوگران پوچی و مرگ پیروز شویم. از دل غار تنهایی، از اعماق اقیانوس، چاه تاریک ناآگاهی، بیرون بیاییم. چرا که زندگی سرشار از تولد دوباره است. همانگونه که طبیعت این راز را هر بهار به ما باز می گوید. شاید بد نباشد اگر این مختصر را با قسمتی از شعر «عوت به اسطوره» ینگرسول به پایان بریم: ...

                                          

از ترس ها، اشک ها و لبخندها

با شادی و اندوه آمیختند

از سپیده دم زیستن/ تا غروب غم انگیز احتضار....

 

اسطوره ها از امید زاده شدند

 

 

لینک
   من زیادی متفاوط هستم! I am So Diferance   

                                     تفاوت خوب یا بد

1- اگردر حالی که لباسی رسمی پوشیده اید، سوار بر ماشینهیچ چیز به زیبایی زیستن در اکنون نیست زمان شوید و به حدود دویست سال قبل برگردید و چند دقیقه ای در مرکز شهر قدم بزنید، قطعا متوجه نگاه سنگین مردم می شوید! در مرحله اول این به خاطر طرز لباس پوشیدن شما است!  از نظر مردم آن دوره، شما فردی متجدد و غربزده محسوب می شوید؛ فردی که به معیارها و ارزش های جامعه اش بی توجه بوده و به جای پوشیدن لباس سنتی سرزمینش، تن به پوشیدن کت و شلوار غربی داده است! احتمالا به زعم آنها، چند سالی طول نخواهد کشید که متوجه اشتباه خود بشوید و وقتی که کت و شلوار از مد افتاد، دوباره به همان کلاه و لباس سنتی خود رجوع کنید.باید از این که ماشین زمان می تواند شما را دوباره به لحظه ی اکنون برگرداند خوشحال باشید. ! هیچ چیز به زیبایی زیستن در اکنون نیست و واژه «مد روز» در واقع تلاشی است برای به روز کردن شیوه های زیستن!

2- از منظر روان شناسی، گسترش «مد» ریشه در یکی از نیازهای آدمی دارد. این نیاز «میل به تثبیت» نامیده می شود. «مد روز» در واقع تلاشی است برای به روز کردن شیوه های زیستن!ساده ترین جلوه ی این نیاز، تمایلی است که همه ما در به نمایش گذاشتن و خودنمایی بروز می دهیم. میل به تثبیت در واقع با تلاش فرد برای اثبات «فردیت» و شخصیتش همراه است. او برای نیل به مقصود در مرحله نخست سعی می کند الگویی برای خود بیابد. این الگو در وهله اول پدر ، مادر یا برادر و خواهر بزرگتر هستند. اما به مرور این الگوها در جامعه کمرنگ می شوند و او تلاش می کند الگویی برجسته تر برای خود بیابد. این الگو باید الگویی عمومی تر باشد. انتخاب الگویی عمومی از سوی افراد و تلاش برای شبیه سازی ظاهری به این الگو در واقع عامل پیدایش و رواج پدیده مد است.

3- پذیرش مد در یک جامعه مراحل مختلفی دارد. وقتی علاقه به مدی خاص در جامعه به وجود می آید، عده ای به آن روی می آورند، بعد از مدتی این شیوه تبدیل بهگسترش هر موضوعی که فارغ از ضرورت و معنای آن عادتی رایج و تدریجا - در صورتی که همگانی شود- بخشی از فرهنگ جامعه می شود. نکته ای که اینجا لازم است به آن اشاره شود اینست که مد، صرفا مربوط به موضوعاتی از قبیل پوشش، مدل مو و آرایش افراد نیست.  و صرفا به صورتی مقلدانه گسترش یابد، مد می نامیم. در جامعه ما مد بیشتر خود را در موضوعی نشان می دهد که  اصطلاحا به آن «چشم و هم چشمی» می گوئیم. موضوعاتی از قبیل رفتن به کلاس شنا و برنامه هفتگی استخر در یک دهه قبل نوعی مدگرایی محسوب می شد. امروزه هم مواردی از قبیل استفاده زیاد از لغات خارجی در سخن، کلاس های یوگا و هیپنوتیزم، خرید کتاب های روانشناسی، تمرینات بدن سازی، غذاخوردن در رستورانی خاص و سفر به کشور  ... ممکن است تبدیل به نوعی مد روز شده باشد.

4- کشتن بوفالو برای سفیدپوستان جنبه ی سرگرمی داشت و هرروز به تعداد شکارچیان بوفالو افزوده می شد در حالی که شکارگاه از لاشه بوفالوها پر می شد؛ برای سرخپوستان که احترامی ویژه برای بوفالو قائل بودند، این کشتار قابل فهم نبود!»

در بستر زبان فارسی واژه «مد» معنایی منفی یافته و اگر الگویی رفتاری در میان مردم رواج یابد، ازبر « موجودیت اجتماعی ما و رابطه مان با اصل واقعیت صحه می گذارد.» اصطلاح «رسم شدن» یا «باب شدن» استفاده می شود. نگاه متولیان فرهنگی نیز به جز این چند سال اخیر در خصوص مد یکسره منفی بوده است. با این حال مد راهی است برای شکستن قالب های فرهنگی که گاهی به گسترش و توسعه ی آن کمک شایانی می کند. به زعم «بری ریچاردز» در کتاب روانکاوی فرهنگ عامه، مد مد پدیده ای است که مانند همه پدیده ها ، هم نکات مثبت دارد و هم نکات منفی! اما نکته حائز اهمیت نوع رابطه ای است که با ارزش های جامعه دارد. اگر پدیده ای رایج خلاف ویژگی های فرهنگی جامعه باشد مد شدن ناهنجاری و اگر با آن در تعامل باشد «هنجار» تلقی خواهد شد.

5در پشت هر قاعده ای، فریبی نهفته است!- برتولت برشت می گوید: « در پشت هر قاعده ای فریبی نهفته است» برخی مواقع ما فریب موضوعی را می خوریم به علت اینکه در خصوص آن موضوع اطلاعات کافی نداریم. اما برخی مواقع ما فریب می خوریم چرا که خود را برای فریب خوردن آماده کرده ایم. از قدیم گفته اند: آنکه خواب است را می توان بیدار کرد اما آنکه خود را به خواب زده است نمی توان! مد گرایی در واقع نه یک قاعده عمومی بلکه یک بازی یا رقابت ناخواسته است. در این بازی اما، کسی برنده نیست مگر تولید کننده و سرمایه گذاری که دل به رواج مد بسته است!

 6- در بحار الانوار آمده است :« لباس بر تن کن و زیبا شو ، همانگونه که خداوند زیباست...» چشم ها و گوش های مد می شوندتنوع طلبی، تلاش برای زیستن در محیطی پر نشاط، ایجاد انگیزه برای مشارکت در فضایی عمومی، احساس نزدیکی به سایرین همه از علائق آدمی است که پدیده مد، راهی است برای آنکه فرد بتواند این خواسته ها را ارضا نماید. با این وجود پیروی از مد معمولا مخارج هنگفتی بر فرد تحمیل می کند . افرادی که وابسته به مد هستند بعضا تبدیل به ابزارهای چشم و گوش بسته آن و دچار بیماری وسواس می شوند. طوری که وقت زیادی را صرف جمع آوری اطلاعات در مورد مارک ها و مدهای روز می کنند. همانگونه که قبلا هم اشاره کردم مد روز بودن تنها به نحوه پوشش و آرایش افراد مربوط نمی شود؛ گاهی .گاهی مطالعه کتابی بر خلاف خواستحتا اندیشیدن نیز براساس مد روز صورت می گیرد فرد و صرفا به خاطر اینکه اکثرا آن را خوانده اند و تنها به جهت عقب نیافتادن از قافله انجام می پذیرد. نمایشنامه نویسی در حال مرگ بود. از پزشک معالج خود پرسید: آیا من امروز می میرم. پزشک گفت : متاسفانه بله آقا! – مطمئنید می میرم؟! – بله آقا  - کاملا مطمئنید؟- بله آقا – ممکن است چند دقیقه دیگر بمیرم؟ - احتمال دارد! – پس اگر چند دقیقه دیگر می میرم باید بگویم همیشه از نوشته های دانته متنفر بودم. او حوصله مرا سر می برد

 

                                                     مد مثل هر ÷دیده ی دیگر هم خوب است هم بد!                    

 

لینک
   «تعارف : امان از دروغ های شیرین!»   

 

 

 

                                        

                 ذهن به چیزی می اندیشد، قلب به چیزی دیگر، زبان چیز دیگری می گوید

 

 

 

1-  در روزگاراندر ایران، بله می تواند بله، شاید و حتا خیر باشد قدیم، زائران تهرانی که برای زیارت شاه عبدالعظیم راهی شهر "ری" می شدند، معمولا شب را در آنجا توقف نمی کردند و به تهران بازمی گشتند. احیانا اگرکسی از زائرین خویشاوندی ساکن شهر ری داشت، که از او مکررا می خواست، شب را در آنجا بماند، چون ناگزیر از بازگشت بود، تعارف را تعارفی صادقانه نمی دانست. به مرور زمان تعارفاتی که مشخص است؛ تعارف شونده آن را نمی پذیرد، "تعارفات شاه عبدالعظیمی" نام گرفت!

 

2-   "صدق در لغت، راست گفتن و راست کردن وعده باشد و در این موضع مراد راستی است هم در گفتن و هم در " نیت "..." (اوصاف الاشراف - خواجه نصیرالدین توسی) باید حدس بزنی که آیا مردم احساس واقعی شان را بیان کرده اند یا خیر

غیر از تعارفات شاه عبدالظیمی در لغت نامه دهخدا به مثل "تعارف آب حمامی" روبرو می شویم  که " دعوت کردن کسی به چیز بی ارزش چون خزینه حمام" و مثل " تعارف آمد و نیامد دارد" و"تعارف کم کن و بر مبلغ افزا" حکایت از آن دارد که نگرش عمومی که خود را در مثل ها نمایان می کند نگرشی منفی است و این سنت رایج در روابط ما ایرانیان، هیچگاه مورد قبول مان نبوده است.

 

3-  " ذهن به چیزی می اندیشد، قلب به چیزی دیگر، زبان چیز دیگری می گوید و رفتار چیزی دیگر است و با این همه این به معنای آن نیست که ایرانیان دروغ بگویند!" (مجله نیویورک تایمز ششم آگوست سال 2006)

مقاله ای به نام "هنر مخفی کردن آنچه می خواهید بگوئید" در نیویرک تایمز به بررسیحمله اعراب و مغول ها، رفتار ملل استعمارگر پنهان کاری را به آموخته است تعارف و نقش آن در فرهنگ کشورمان می پردازد.این مقوله به نقل از دکتر هادیان (استاد دانشگاه تهران) ایراد عمده تعارف را این می داند که: " باید حدس بزنی که آیا مردم احساس واقعی شان را بیان کرده اند یا خیر..." در واقع در جدال دوگانه ی "صداقت" و " تزویر" است که ما مخاطب تعارف می شویم. زبان فارسی در بین سایر زبان ها، زبانی شاعرانه و چند معنا است، ما برای استدلال از امثال وحکم ، حکایات و احادیث زیادی در سخنانمان استفاده می کنیم ومعمولا برای بیان دیدگاه مان از روشی غیر مستقیم بهره می بریم. این پنهان کاری در واقع ریشه در زبان رایج دارد و آن را نمی توان جدا از تاریخ این سرزمین تحلیل کرد. حمله اعراب و مغول ها، رفتار ملل استعمارگر(خصوصا انگلیس)، پنهان کاری را به آموخته است. ما ناخودآگاه سعی می کنیم در پناه نماد و استعاره سخن گوئیم. یک تحلیل گر علوم اجتماعی می گوید: " هنگامی که می گوئید بله قاعدتا مقصودتان بله است، اما در ایران، بله می تواند بله، شاید و حتا خیر باشد!"

 

4-  تعارف همچون گرگ و میش آسمان می تواند نشانه ای از آغاز شامگاه باشد یا جلوه ای از آغاز صبح! اگر برخی از تعارفات برخاسته از رفتار ناصادقانه و ریاکارانه اند، برخی دیگر برآمده از احترام و سخاوتمندی بزرگوارانه است. همچون گرگ و میش آسمان می تواند نشانه ای از آغاز شامگاه باشد یا جلوه ای از آغاز صبحیک محقق آمریکایی در مقاله ای به نام "هنر تعارف کردن"، تعارف ایرانیان را، بازی زیبایی شناسانه ای می داند که مانند یک رقص مودبانه در زبان است و هم میزبان آن را پذیرفته و هم میهمان، "اگر چه برخی آن را وقت تلف کردن بدانند" تعارف گاهی اوقات به کرات تکرار می شود و اگرهمراه با صداقت در کلام ، رفتار و احساس مشترک باشد، جلوه ای از اشتراک میان میزبان و میهمان ایجاد می کند. نوعی خویشتن داری برای نمایش دادن محبت به دیگران.  مشکل اصلی تعارف در خود پدیده نیست بلکه در وضعیت آن است.  مشکل از جایی آغاز می شود که مخاطب تعارف متوجه معنای حقیقی آن نشود. مشکل این است که مخاطب تعارف نمی داند  آیا " تعارف نکنید " یا " بدون تعارف می گویم" شکل های تازه ای تعارفات ناصادقانه اند یا خیر؟ اولین قدم برای رفع هر معضلی درک شناخت آن و معضلاتی است که پدید می آورد. تا زمانی که بیماری تشخیص داده نشود، نوشتن نسخه ی صحیح کاری خطرناک و ناممکن است! اما دوستان! ما همه با زیر و بم های این بیماری آشنا هستیم.

 

5-     " افلاطون دوست من است، ارسطو دوست من است، اما حقیقت را در آغوش بگیر!حقیقت بهترین دوست من است." (آیزاک نیوتون)

فارغ از نیازهای اولیه یکی از مهمترین نیازهای ما درک حقیقتی است که در هستی نهفته و همه ی ما قسمتی از آن را در خود نهفته داریم. تزویر در حکم پوششی است بر حقیقت درون. وقتی بیماری را تشخیص دادیم نسخه ی علاج آن مهم است، "صداقت" راه ساده ی تشخیص تعارفات سالم از ریاکارانه است، ما به صداقت نیز به اندازه نان شب احتیاج داریم! صداقتی که تزویر و ریاکاری تعارفات روزمره، آن را کم و کمرنگ می کند. چند سال پیش، در محفلی سخن از تعارف بود. من سخن دوستی از آن جمع را در حکم پایانی بر این نوشته می دانم : "متاسفانه جامعه ی ما دروغ شیرین را بیشتر از حقیقت تلخ دوست دارد."

 

 

 

 

 

 

 

لینک
   شایعه : دروغ با پاهای بسیار   

                                           شایعه شیوع خبر

 

 

 

١- در اواخر هزاره ی اول میلادی در میان سرزمین های مسیحی نشین، شایعه هولناکی از این قرار رایج شده بود که "همزمان با پایان قرن، ترس ناشی از شایعه همچون یک بیماری مسری استجهان نیز به پایان می رسد!" هراس حاصل از این شایعه همچون یک بیماری مسری به سرعت تمامی سرزمین های اروپا را در بر گرفت. زندگی و روابط میان آدم ها دچار اختلال شد و بسیاری از کشاورزان و بازرگانان دست از کار شسته بودند؛ چرا که وقتی زندگی نباشد، محصولات چه سودی دارند! و در همان حال، کلیساها مملو از مردمانی بود که توبه می کردند و دست به دعا برداشته بودند.

 

 

٢- "چه مسیری پیموده می شود تا یک خبر فریبنده و تحریف شده شیوع یافته و بر زندگیحس کنجکاوی و تمایل به نمایش گذاشتن اطلاعات... ترس در فضای عمومی آدمیان تاثیر گذارد؟" در واقع پاسخ به این سوال مستلزم توجه به ساختار و زمینه ظهور شایعه است. در تعریف شایعه آمده: " ی است که واقعیات را به گونه ای دیگر نشان داده، و اغلب عاری از حقیقت است" با این حال بسیاری از مواقع شایعه ها کاملا خالی از واقعیت نیستند. مثل " تا نباشد چیزکی ..."موید آن است که باید با دیده ی تردید به هر خبری نگریست ولو اینکه شایعه بودنش محرز شده باشد. اما "این چیزها" (شایعات) چگونه گسترده می شوند؟ شاید مهمترین عامل رواج اخبار ناموثق را بتوان خلا اطلاع رسانی و تمایل افراد به محور و کانون توجه جمع بودن، دانست. اینگونه است که فرد به خود اجازه می دهد بدون ذکر منبع و تحقیق کافی به پراکندن اخبار ناموثق بپردازد.

 

 

٣- وقتی در اوایل شب هالوین سال 1938 برنامه رادیویی شبکه کلمبیا خیلی ها مدعی شدند که موجودات فضایی را دیده اند!اقدام به پخش نمایشنامه "حمله مریخیها" می کرد کسی گمان نمی برد؛ یکی از تاریخی ترین اشتباهات قرن بیستم در حال رخ دادن است. نمایشنامه اثر اچ.جی.ولز با اجرای اورسن ولز و به صورت گزارشی لحظه به لحظه از ورود آدم فضایی ها به شهرهای مختلف آمریکا بود. مردمی که نمایشنامه را می شنیدند هراسناک ، دوستان اورسن ولز جوان فقط یک نمایشنامه اجرا کرده بودو اقوام خود را خبر می کردند. به زودی بسیاری از مردم در حالی که از ترس گازهای سمی حوله مرطوب بر سر داشتند به سوی تپه ها و محیط های خارج شهر فرار می کردند در حالی که خیابان ها دچار ترافیکی سنگین شده بود. بسیاری اشخاص اشیاء گرانقیمت خود را برداشته بودند. تماس های زیادی با مراکز امنیتی گرفته می شد و انسان های زیادی از رویت موجودات فضایی خبر می دادند! تقریبا بسیاری از مردم نیوجرسی متوجه گازهای سمی و نورهای عجیب در آسمان شده بودند و حتا یک نفر از ترس خودکشی کرد! اینگونه بود که نمایشی رادیویی و شایعات حاشیه ی آن منجر به یکی از عجیب ترین اشتباهات در تاریخ قرن بیستم شد!

 

۴- در شناخت یک پدیده، درک ریشه ها یکی از اولین قدم ها است. برای شناخت معمولا دو مسیر را باید پیمود: یکی ریشه ها و مرزهای پدیده و دیگری اعضای دخیل در پدیده و روابطی که به ادامه یافتن و نتیجه می انجامد. به اخبار و مطالب فریبنده که منجر به شایعه می شوند هوکس ( Hoax یا Hoaxes) می گویند. هوکس برج کج نشده بود!نباید با شایعه اشتباه شود. از لحاظ تحت اللفظی هوکس به معنی تردستی و دست انداختن است و معمولا جهت شوخی با افکار عمومی ساخته می شود، اما گاهی نیز منجر به موضوعی جدی (شایعه) می شود. برای مثال روزنامه شرق در سال 84 به مناسبت "دروغ آوریل" اعلام کرد که برج میلاد کج شده است. در شرایط معمول بایستی این مساله توسط کارشناسان بررسی تکذیب یا تایید می شد. اما سکوت محافل منجر به این شد که بسیاری از سیاسیون بی کفایتی مسئولین قبلی را گوشزد کنند، برخی از مردم متوجه کج بودن برج شده بودند! و بسیاری معتقد بودند کج شدن برج نشان از ضعف های ساختاری در سیستم جامعه دارد! با این حال بعد از مشخص شدن حقیقت هیچ کس پی نبرد که چرا موضوعی به این سادگی تا این حد موضوع جنجال های روزمره در ایران شد. از این دست می توان به نامه های یزدگرد سوم و عمر ،قطع اینترنت و محدودیت سایت یاهو، زیر آب رفتن پاسارگاد، تلاش برای نابود کردن تخت جمشید و ... اشاره کرد.

 

 ۵- می گویند :" وقتی خبری نباشد ، خبر خوبی استوقتی خبری نباشد خبر خوبی است!" وقتی بسیاری از خبرها از طریق منابع آگاه ، شخصی که نمی خوهد اسمش فاش شود، فردی مطلع، دانشجویان و مردم و... کسانی که فاقد تشخص برای ارائه خبر و تحلیل احتمالی آن هستند؛ بیان می شود، ما با جامعه ای روبرو هستیم که در آن ضریب امنیت روانی پایین است. بسیاری از صاحب نظران بر این عقیده اند که کثرت شایعه در یک اجتماع نشانه ی اختلال در امنیت روانی جامعه است، به طوریکه برای مثال در دوران بین دو جنگ جهانی و دوران موسوم به جنگ سرد، بیشترین شایعات در جهان پراکنده شده بود. در واقع شایعه حاصل یک بی خبری عمومی در فضایی است که اعتماد به رسانه های موثق جای خود را به منابع غیر قابل اعتماد داده اند.

 

۶- پرفسور کارل گوستاو یونگ کتابی دارد به نام "اسطوره نو – نشانه هایی در آسمان". او این کتاب را در زمانی نوشت بشقاب پرنده ها را حاصل التهاب ناخودآگاه جمعی بداندکه شایعات و اخبار مربوط به بشقاب پرنده ها از داغ ترین مطالب روزنامه ها بود. انسان های زیادی مدعی دیدن بشقاب پرنده و حتا رابطه نزدیک با موجودات فضایی بودند. تناقض های زیاد روایت ها، گوستاو یونگ را بر آن داشت تا از منظر روان شناسی وارد موضوع شده و بشقاب پرنده ها را حاصل التهاب ناخودآگاه جمعی بداند! او معتقد بود که پنداره ی بشقاب پرنده چه به ادراک بصری رسیده باشد و چه تنها رویایی بیمارگون باشد، حاصل و نتیجه نوعی فرافکنی جمعی حاصل از فضای ملتهب سیاسی و امنیتی است. او معتقد بود که شایعه ای در وسعت زیاد تنها می تواند با تداعی معانی برای بسیاری واقعی به نظر برسد. ترس حاصل از شایعه در واقع به گسترش آن کمک می کرد. ترسی که خود توهم بود! همانگونه که حکیم چینی 2500 سال پیش گفته بود : هیچ توهمی بالاتر از ترس وجود ندارد!

 

٧- از مهم ترین اصول تولید، یکی هم این اصل است که : عرضه همیشه نیازمند تقاضا است! دروغ پا ندارد!در واقع گسترش شایعه نیازمند محیطی است که به آن شایعه پروبال می دهد و قدم به قدم برای رشد و تقویتش همکاری می کند! علاقه به رواج خبرهای داغ چه به وسیله نشریات ( زرد) و چه توسط افرادی که علاقه دارند در کانون توجه و شهرت قرار گیرند نیاز به زمینه ای برای ابراز دارد. افرادی که علاقه دارند در جریان مواج این گونه خبرها و شایعات باشند، و متاسفانه این گونه است که گاهی بحرانی عمومی ( نظیر شایعات زلزله تهران یا شایعات در خصوص جنگ) که حاصل احساس اعتماد به نفس یا هیجان کاذب افرادی نا آگاه است در محیط عمومی گسترش یافته، و دقت در اعلام خبر، فدای جنجال ها و ترس ها می شود. شایعه همچون آتشی است که سوار برتوفان افکار عمومی  بر فضای امنیتی جامعه شعله می پراکند و به سرعت وسعت می یابد. ضرب المثلی مکزیکی هست که می گوید : دروغ پا ندارد! اما در مورد دروغ هایی در سطح شایعه، باید این مثل را این گونه تغییر داد: در فضای ملتهب،  دروغ به سرعت پیش می رود؛ با پاهای بیشمار...

 

 

 

لینک
   در بند تارهای تنهایی : عنکبوت   

 

این ما هستیم که باید به طرف بالا برویم

 

در کتاب «فلسفه تکنولو‍ژی» ،  مارتین هایدگر می گوید:‌ » پرسیدن راهی باز می کند!»

و این نوشته نیز در حکم پرسشی است که از آغاز می کوشد تا در بین راه گاه عنکبوت نماد روح یا نماد حیوان هادی ارواح می شدهای بسیار راهی بیابد. این پرسش در واقع از مفاهیم یک نماد آغاز می کند تا در بین راه های بی شمار، خواننده «خود نمادین» را دریابد. در واقع قصد این است که ما در بین شبکه ای از ارجاعات یک موضوع قرار گیریم. مثل یک عنکبوت در مرکز تارهایش؛ و این به زعم روانکاوی نشانه ای است از خودمحوری( همانگونه که در تعبیر خواب دیدن عنکبوت این معنا را فرا می خوانده است)سوال این گونه آغاز می شود : در میان تارها، عنکبوت چه چیز به زندگی می افزاید!

 

 

گاه عنکبوت نماد روح یا نماد حیوان هادی ارواح می شدداستان با یک مسابقه بین خداوند خرد و انسانی فانی آغاز می شود. در اساطیر یونان، آتنا که فرزند زئوس و الهه متیس( درنگ ) است ( و از وسط سر زئوس بدنیا می آید) با آراکنه که دختری بافنده است بر سر اینکه کدامیک از این دو در بافندگی مهارت بیشتری دارند رقابتی هولناک شکل می گیرد. نتیجه این است که برنده یعنی اراکنه تا ابد تارهای بیهوده بتند او به دست خدایان به عنکبوت تبدیل می شود تا انسان ها بدانند که نباید به رقابت با خدایان بخیزند!

 

نخستین مفهوم تارتنیدن همین بیهوده­گی است. حجاب مایا چون تارهای درهم بافته عنکبوت نشانگر زیبایی خلقت استمسخ شدن در قالب یک عنکبوت از عذاب هایی است که در متون مقدس در خصوص آن ها به کسانی که ایمان ندارند هشدارهای لازم داده شده است. با این حال اگر با دیدی جامع به کتب مقدس بنگریم کتاب اوپانیشاد (و به زعم آن آیین هندویسم ) ارزشی وی‍ه برای تارهای عنکبوت قائل است. این تارها جنبه ای قدسی دارند و عملا یاد آور نمادین آزادی و اتصال به آسمان هستند . تار عنکبوت بندی است که یوگی را رهایی می بخشد ! این بند بند رهایی است!

 

اما با معنای این سستی یاد آور سستی واقعیتی استبیهودگی، و تنیدن تارهای بی معنا (که در واقع تمثیلی است از گمراهی) یکی از مهم ترین معانی نمادین عنکبوت و تارتنیدنش بوده در سوره ی عنکبوت روبه رو می شویم: « مثل الذین اتخذوا من دون الله اولیا‍ء کمثل العنکبوت، اتخذت بیتا و ان اوهن البیوت، لبیت العنکبوت، لوکانوا یعلمون...»تمثیل عنکبوت اشاره ای است به آنان که به جای درک حقیقت، به راه هایی دیگر کشیده شدند و از آن به آرامشی کاذب رسیدند! آنان به زعم مسلمانان در واقع همچون عنکبوتی هستند که بر تار خویش، احساس مرکز بودن داشته و خود را در فضایی سست، راحت می پندارند. حال آنکه باد ( نماد گذر روزگاران) می وزد و خانه ی سست شان بر باد می رود.

در ادامه قرآن می افزاید: و تلک الامثال نضربها للناس...!در سیبری عنکبوت نشانه روحی است که جسم را آزاد می کند و این مثل ها در واقع برای کسانی است که پی به سستی تارها برده اند، همان گونه که در چنین گفت زرتشت و در بخش درباره ی رتیلان ( که شاید اشاره ای هوشمندانه به سوره ی عنکبوت باشد) می گوید: « این چنین به مثل با شما سخن می گویم...» درباره ی رتیلان در واقع درباره ی واعظان عدالت است کسانی که خود را مرکز عدالت و میزان کننده ی ترازوی بشریت می دانند! و تمثیل رتیل که علاوه بر تارهای بیهوده و چسبناک و مرکزیت سستش با نیشی دردناک همراه است ما را به معنایی هولنکا از عنبکوت نزدیک می کند. چنین گفت زرتشت تلاشی است در جهت زدودن تارهای حقیقت اگر چه مسیری متفاوت ( از قرآن) را دنبال می کند. چرا که یکی به دنبال حقیقتی متعالی و دیگری به دنبال رسیدن به این حقیقت است‌:« هیچ حقیقتی وجود ندارد.» و عنکبوت در این میان نمادی است که هر دو را همراهی می کند!

 

«تار عنکبوت وسیله و تکیه گاهی است از برای به واقعیت درآوردن معنویت»

اتار عنکبوت وسیله و تکیه گاهی است از برای به واقعیت درآوردن معنویتز اینجا به بعد با مفاهیمی تازه از عنکبوت روبرو می شویم. راهی تازه در بین راه هایی که از میان تارهای شگفت عنکبوت می گذرد. همانگونه که « مونیک دوبوکور» در «رمزهای زنده جان» اشاره می کرد: «در بسیاری از اساطیر ، عنکبوت ، ریسنده نسج عالم است و همه ی رازهای آن را می داند.»اگر بخواهیم برای این موضوع ارجاعی داشته باشیم می توانیم از اساطیر آشانتی ها ( که در طی آن، انسان به وسیله عنکبوتی بزرگ خلق شد) افسانه ی مالیایی ها- که عنکبوت را مستشار خداوند می دانند -(به نقل از کتاب فرهنگ نمادها) و آنانسه ( عنکبوت بزرگی که در جوامع آفریقای غربی خمیرمایه ی آدمی را آفرید تا خداوند روح خود را در آن بدمد) که به نقل از کتاب اساطیر موازی، خداوند را نیز فریب داد تا به دست انسانی ریز ریز شد و در قالب عنکبوتی به زندگی اش ادامه داد...

 

اگر همراه خواهران سرنوشت در اساطیر یونان باشیم  پذیرفتن اینکه که تارهای زندگی ما در دستان عنکبوتی است که آن را می ریسد و اندازه می گیرد و می برد ما را به معنای جدیدی از راه عنکبوت خواهند رساند. خواهران سرنوشت در اساطیر یونانی در قالب سه عنکبوت تصویر شده اند. در واقع عنکبوت در بسیاری از اساطیر الگوی سلطه و غلبه بر سرنوشت را با خود همراه دارد. در امپراتوری اینکا با عنکبوت فال می گرفته اند و بومون های کامرون معتقد بوده اند که عنکبوت آینده  را می خواند.تارهای منظم او رازی با خود دارد گویی که تصویری است از نظم هستی، عنکبوت مرکز دنیا استآیا عنکبوت بافنده تار و پود جهان است

در یک سو آتنا منیروا و در سوی دیگر انسانی فانی... در دستان خداوند تارهای سرنوشت و انسان که به همین تارها تکبه دارد. مسابقه آغاز می شود جوان لیدیایی و خدایی المپی... هر دو در جلوی کارگاه بافندگی شان قرار گرفته اند. آتنا تصویر دوازده خدای المپی را گلدوزی می کند. تصویر هولناکی که در چهار گوشه اش چهار انسان فانی را مجازات می کنند. انسان هایی که به خود جسارت داده بودند تا با خداوند مبارزه کنند. اما دختر لیدیایی چه بر روح پرده دوخته است؟ تصویر ساده و هولناکی است . او بر پرده خود عشق خدایان به آدمیان را گلدوزی کرده بود. چرا که با این عشق بود که زندگی ارزش می یافت. آراخنه که از شفقت خداوند( با توجه به گلدوزی آتنا) ناامید بود قصد داشت تا در انتهای مسابقه خود را نیز با نخ گل دوزی اش دار بزند. اما آتنا که درگیر عظمت تصویر گلدوزی اراخنه بود او را در قالب عنکبوتی زنده کرد تا همیشه تارهایی زیبا بتند... اگر چه برای  این عنکبوت گریزی از تارها نباشد!

 

«ما همه عنکبوت های خداوند هستیم!»

 

در طی زندگی هر کدام از ما رابطه های مختلف با افراد و پدیده ها، مفاهیم و مجموعه ها «ما همه عنکبوت های خداوند هستیم!»و گروه ها و خاطره ها برقرار می کنیم و در واقع از مسیر این روابط راه های زندگی خود را برمی گزینیم در طی مسیر همیشه راه های بیشماری هست که ما را فرا می خواند و ما در بین گروه ها دوستی ها و جامعه ی پیرامون مان تارهایی از زندگی مان می تنیم. گویی این عنکبوت همواره جایی مگر مرکز خود ندارد. و گاهی که باد می وزد احساس دوری از مرکز تارها گاه این عنکبوت را تا ورطه ی زوال می برد.تارهای ما هر کدام به جایی از زندگی مان متصل است. خانواده، دوستان،خاطره ها، کتاب ها، علائق و... این فضای مسکون ما است جایی که در میان اش زندگی می کنیم. بدون این اتصال ما هیچ جایی در این دنیای پیچیده نداریم. اما باید پذیرفت : دیری نخواهد گذشت و این عنکبوت عزیز باید در دستهای باد رها کند تارهای تنهایی اش را

 

 

 

 

 

 

 

 

چند مطلب در همین مورد:

 

 بندناف نماد اتصال با مادر کیهانی۱-

۲- همه پاهای خداوند

۳- به گمان کرم

لینک
   دغدغه های یار مهربان   

 

                                                  

رابیندرانات تاگور شاعر هندی می گوید:  به گمان کرم عجیب و احمقانه است که انسان کتاب هایش را نمی خورد. من اما بر خلاف کرم شعر تاگور  انسان هایی را می شناسم که کتاب هایشان را می خورند. در میان این انسان ها برخی برای خوردن کتاب های جدید بی تابند در حالی که هنوز کتاب های قبلی شان را کامل نخورده اند!  برخی در حین خوردن کتاب هایشان ارامشی خاص نشان می دهند و به دقت و کامل آن ها را می خورند. برخی از دوستان را هم می شناسم که کتاب ها را می بلعند بدون آنکه آن را جویده و مزه ی کلمات را درک کرده باشند!  البته کرم تاگور باید در نظر داشته باشد که در سرزمین ما کتاب جزو سبد خانواده ها نیست و خوردن کتاب جایی در برنامه روزمره ی هم وطنانم ندارد. مشکلات فراوان و گرانی ها و تورم ها عاملی است که از کتاب در سر سفره های ایرانیان خبری نباشد ( همچون نفت)! در حالی که تا چند وقت دیگر سرعت اینترنت به مرز 200 مگابایت به ثانیه می رسد و در عرض 10 ثانیه می توان کل کتابخانه کنگره آمریکا را دانلود کرد ما در بحران مطالعه به سر می بریم و باید مدیون چند ده کتابی باشیم که با تیراژ 3000 تایی شان آبروی مان را حفظ کرده اند! دو دقیقه مطالعه در روز مجالی نمی دهد تا ما به کتاب هایمان نزدیک باشیم  چه برسد به اینکه احیانا گازشان بزنیم!

معضل مطالعه در کشور ما البته صرفا به گران بودن کتاب و درگیر بودن مردم مربوط نیست. مشکل حاصل نگاهی است که در خصوص مطالعه وجود دارد. ما از کودکی با فرهنگ مطالعه برای شب امتحان آشنا شده و آن را به خوبی فرا گرفته ایم. بزرگتر که شدیم به درک یک اصل مهم و حیاتی در فضای فرهنگی و احیانا روشنفکری پیرامون پی بردیم : «کتاب خوان بودن یک رتبه و امتیاز است.» (بسیار سراغ دارم افراد محترمی را که بدون درک ضروریات و فراز و فرودهای یک اندیشه که مستتر در کتاب است ، صرفا برای ارضای حس خودبینی به مطالعه می پردازند برای گرفتن یک امتیاز!) این شکل مطالعه به گمان من بسیار ابتدایی تر از خوردن کتاب ها است و من شخصا به دریافت کرم تاگور غبطه می خورم.  مطالعه رابطه ای است دوسویه میان کتاب و مخاطبش.کلمه مطالعه از باب مفاعله است و بیانگر رابطه ای دوطرفه است میان کتاب و کتاب خوان  و من بر این عقیده ام که در حین خواندن کتاب، ما صرفا مخاطبانی دست و پا بسته نیستیم . ما در حین خواندن نقشی توامان از آفرینندگی و نویسندگی داریم . خواندن یک کتاب در واقع نوعی نوشتن مجدد آن است.

در یکی از داستان های  هزار ویک شب  «داستان حکیم و پادشاه»، پادشاه ی قصد کشتن حکیمی را دارد . حکیم از او خواهش می کند تا به او اجازه دهند پیش از مرگ برای پادشاه داستانی تعریف کند اما پادشاه اجازه نمی دهد. قبل از آنکه جلاد وظیفه خود را آغاز کند حکیم کتابی به پادشاه می دهد و از او می خواهد  وقتی دارند سرش را از تنش جدا می کنند  کتاب را بخواند. جلاد سرحکیم را می برد.  سر بریده حکیم شروع به حرف زدن می کند: ای ملک می توانی تمام کتاب را بنگری. پادشاه کتاب را باز می کند برای تورق کتاب انگشتش را به اب دهانش تر می کند و ورق می زند اما درون کتاب هیچ نوشته ای نمی بیند. «گفت: ای حکیم خطی در کتاب ندیدم  حکیم گفت : ورقی چند نیز بگردان...» حکیم کتاب را به زهری الوده کرده بود و چند ثانیه ای  طول نکشید که زهر اثر کرد و پادشاه هلاک شد. شاید خوردن هر کتابی امکان پذیر نباشد خوردن برخی کتاب ها نیازمند پادزهری است که مخاطب باید آن را با خود داشته باشد تا سم اثر نکند. این پادزهر همان ذهن تحلیل گر است که با مزه کردن و کشف فراز و فرودهای کتاب جایگاه خود را در کتاب تبیین می کند.

کتاب در حین اینکه آفریننده است می تواند کشنده باشد. و به همین خاطر کتاب که آفریده ی توت خدای قدیمی مصری است از سوی رع( خدای بزرگ در اساطیر مصر) به نام فارماکون شناخته شد. فارماکون کلمه ای یونانی است که معنای توامان زهر و پادزهر می دهد. وقتی توت نوشتن را اختراع کرد آن را به رع خدای خورشید هدیه داد. رع به توت گفت : این اختراع تو هم خوب است و هم بد . خوب به خاطر اینکه باعث ماندگاری خاطرات و تصوراتمان می شود و بد به خاطر اینکه باعث ضعیف شدن حافظه های مان! کتاب آمد تا رموز حکمت مصری باقی بماند اما این رموز که از حافظه آدمیان وارد حافظه ی نباتی کتب شده بود در قرن دوم با هجوم اروپاییان به اسکندریه نابود شدند.آینده ی کتاب چیست؟ روزگاری بورخس می گفت : بهشت باید جایی شیبه کتاب خانه باشد با این حال امروزه بهشت ها در اثر اقتدار فضای سایبرناتیکی به بهشتی گمشده یا مدفون می مانند . مطالعه کتاب جای خود را به گزیده خوانی های چند دقیقه ای داده و گزیده های سطحی با یک جستجوی ساده در دسترس همگان قرار می گیرند.  البته کتابخانه های الکترونیکی نسخه های کتاب ها را  با قیمت کم و حجم کمتری که نسبت به کتاب ها دارند به همه ارائه می دهند.مشکل خوردن کتاب از همین جا آغاز می شود! ولی متاسفانه امکان خوردن اینگونه کتاب ها وجود ندارد. اگر چه امکان بلعیدنشان هنوز منتفی نیست. این جا باید به گروهی اشاره کرد که بدون خوردن کتاب ها یا حتا زبان زدن به آنها در خصوص شان اظهار نظر کرده و گاهی حتا دست به کاری بزرگ می زنند و بدون کوچکترین اشنایی کل بنیان کتاب را مورد چالش قرار می دهند.

روزگاری انسان ها برای نوشتن از کتیبه استفاده می کردند و هیچگاه تصوری از کتاب های جمع و جور و کوچک (پاپیروسی) نداشتند. امروزه اگر بخواهیم برای خواندن یک دایره المعارف معمولی از کتیبه استفاده کنیم باید فاصله ی میان ایران و انگلستان را پیاده برویم و البته از دریا بگذریم؛ و مشروط به آنکه کتیبه ها تا این زمان در اثر باران و مشکلات دیگر نابود نشده باشند. پیدایش  هایبر تکست به گمان من باعث نابودی کتاب های کاغذی نمی شود  همانگونه که به قول امبرتو اکو پیدایش موتور سیکلت نابودی دوچرخه را موجب نشد.

 وقتی بعد از یک مدت طولانی شروع به وب نویسی می کنی همیشه دچار سخت گیری می شوی!  خصوصا اگر مثل من نوشتن برایت جنبه ای فراتر از سرگرمی داشته باشد. در واقع من مثل کیمیاگران قرون باستان به معنای رمزی نوشتن اعتقاد دارم. کتاب برای من در واقع کیمیاگری نمادین است. یا همانگونه که ابن عربی می گفت، نماد کل جهان . از مکاشفات یوحنا در ذهن من این جمله مانده است که : «برگ های درخت مانند حروف کتاب هستند و تمامی موجودات همچون کلمه ها احکام خدا را در بر می گیرند.» اگر موضوع کتاب نبود شاید مدتی مدید طول می کشید تا در اینجا بنویسم با این همه این نوشته ی کوتاه (!) بدون هیچ درنگ احتمالا وضعی شبیه وضع اسکندریه خواهد داشت بعد از حمله تئودوسیوس امپراتور مسیحی روم!

پس این مکتوب را با آخرین گفتارهای اصول عقاید هرمسی( نخستین کتاب مقدس آدمی ) به پایان می برم:  

خدایان سرودی از سکوت می خوانند

و من نیز به سکوت می خوانم

                                                    

لینک
   راززدایی ازرازهای روزهای یک رازآموز   

                                         

                                                            

۰- چند باری سعی کردم درباره اش بنویسم؛ اما یا نوشته راضی ام نمی کرد، یا خودم را در میان موضوعاتی دیگر می دیدم. موضوعاتی که اگر چه به آن مربوط بود اما در عین حال باعث می شد که از آن دور شوم و این راز نامکشوف بماند. سعی من باعث می شد که احساس نوعی سنگینی داشته باشم. حتا دوستی از آن گفت و این نشان می داد که راز من اگر چه از آن چیزی نگفته ام اما اثرات مشخص و قابل رویتی دارد. این شد که سعی کردم رازی که در خود نهفته داشتم را بنویسم اما با ننوشتن آن. چرا که راهی ساده تر ندارد. باز کردن مهر یک راز در سینه

1- یک دسته از هندو و دسته ی دیگر کسانی که علاقه مندند آیین های رازآلود را در بسته بندی های شیک امروزی مصرف کنند، هر دو این گروه ها به خوبی می دانند، در وجود آدمیان ماری به نام کوندالینی زندگی می کند که می شود آن را بر ستون فقرات منطبق فرض کرد.این مار در حالت معمولی خواب است اما اگر بیدار شود اثرات عجیبی بر چاکرا ها یا مراکز حسی بدن دارد! می دانید که از قدیم همیشه بر روی گنج ماری نشسته است. مار کندالینی همانگونه که از روی ستون فقرات می گذرد به میان پیشانی می رسد. به این محل چشم سوم می گویند. وقتی رازهای جهان بر انسان گشوده می شود چشم سومش باز شده است یعنی کندالینی رها شده است. فیزیولوژیست ها البته وجود چنین چشمی را انکار می کنند. در واقع هنوز آزمایشگاهی از ویژگیهای عنبیه و مردمک و احتمالا شبکیه این چشم چیزی نمی داند. این است که روانکاوی به ما می گوید علت سنگینی نه تکان های بی مورد کوندالینی است نهرازی در بیرون و سنگینی ارتباطی با پلک زدن چشم سوم ندارد. بلکه ریشه آن را باید در گنجی دانست که درون آدمی است و برای پیدا کردنش لازم نیست از مصر راهی اصفهان شوی کافی است مثل پائولوکوئیلو هزارو یک شب خوانده باشی ومثل یک کیمیاگر خسته به درون خودت برگردی!

2- اصلا قصد ندارم به آن بپردازم به قسمتی از این راز. اما هر کس علاقه دارد می تواند وارد این ماز شود. چرا که وارد شدن به ماز بزرگ تر دست خود آدمی نبوده، ماز؟ همان لابیرنت و اگر بخواهیم به زبان فارسی وفادار باشیم ( اگر چه نام خلیج را فارس نهاده باشیم) هزارتو. وقتی واردش می شوی خب پس دری برای خروج هم هست ولو این در همان دری باشد که واردش شدی! ساده شده اش می شود ورود از رحم مادر خروجی رحم زمین! باید بگردیم برای سنگینی ریشه های راز هم مهم هستند. حالا که وارد راز من شدی پس بیا در خروجی را بیابیم.

3- قلب هم هزارتوی عجیبی است. کافی است همراه با گلبول های قرمز حرکت کنی و وارد رگ های اصلی بعد فرعی بعد مویرگ و وقتی که اکسیژنت را به سلول ها دادی برگردی به مرکز هزارتو تا بعد در حیاط شش هایت نفسی تازه کنی...بی خودی از گلبول قرمز نزدیکت نپرس راز این بازی چیست؟ خودت قسمتی از این راز هستی گلبول عزیز!

2- اسکندریه آن روزها قلب زمین بود، قلب رازهای آدمیان در میانه ی اهرام می زد. هنوز هم اریک دون فنیکن می گوید این رنگ ها مال آدم فضایی ها است! اما هرمتیکا کتاب رازهای هرمسی که از ابن عربی تا پاسکال از فیثاغورث تا آینن کابالا از آن اکسیژن گرفته اند می دانند راز نه در فارماکون افلاطون بلکه در سینه ی رع بود! خدای خورشید. آن روزها قلب رازالودی در اسکندریه می تپید. امروزه این گلبول ها کمی پراکند اند، کتابخانه اسکندریه که سوخت جادو در مانگران هنوز نام بیمار را نمی دانستند! 1- برای بهبود بیماری جادو درمانگر نیاز داشت نام بیمارش را بداند به این شیوه جادوگری هومیاپاتیک می گفتند. 2- راز زندگی جاوید دانستن نام حقیقی خداوند است ... این شد که بانویی جادوگری به نام ایزیس دنبال نام رع می گشت. او ماری را افرید. مار رع را نیش زد. جادوگران برای بهبود رع هر کاری کردند نشد. ایزیس به پیش رع آمد و گفت : نام حقیقی ات را به من بگو. تا دردت آرام گیرد.

1- سینه ام را بشکاف و نامم را از آن بیرون بکش...

0- درون لابیرنت هستی، راز سنگینی هست که اگر چه تلاش برای گفتن آن بیهوده است چاره ای نیست جز گفتن آن. اما اگر اکسیژن کم باشد باید به سوی شش ها حرکت کرد. مرکز این جریان قلب است یا مغز مهم نیست. کیهان شناسی بطلمیوسی می گفت زمین مرکز عالم است. کوپرنیک زمین را از مرکزیت انداخت. اما امروزه هایزنبرگ به ما این جسارت را می دهد که قلب مان را مرکز عالم تصور کنیم. راز در سینه نهفته است مار دور گنج می پیچد. اگر به شهر خودت برگردی سنگینی اش را خواهی یافت بعد آن وقت است که با باز کردن صندوقچه ات امید در قالب چشم سوم باز خواهد شد رو به حقیقت که بنگری همه چیز تجلی می کند گلبول های قرمز می خندند. پس نامت را به من بگو....

.                                              .

لینک
   همچون شکوفه های گیلاس   

 

چه ستودنی است آنکه نیاندیشد

  « جهان چه گذراست»

به هنگام برجهیدن آذرخش

1- حدود چهارصد سال قبل در ژاپن برای پسر و دختری جوان اتفاقی رخ داد. اتفاقی که بعد ها موجب پیدایش مراسمی ویژه شد. دختر و پسری جوان که عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند بعد از سختی های بسیار و درست زمانی که به یکدیگر رسیده بودند دچار مشکلی غم انگیز شدند. پسر بنا به مقتضیات نظام حاکم در ژاپن بایستی به جنگ می رفت. بعد از رفتن پسر به نبرد، دختر هر روز به بالای تپه ای که محل قرارشان بود می رفت اما بعد از چند ماه خبری از پسر جوان نشد. دختر بر روی تپه درخت گیلاس کوچکی کاشت و هر روز به درخت نگاه می کرد. این درخت برای او سمبل عشق و علاقه بود. او امیدوار بود روزی با پسر جوان زیر درخت گیلاس بنشینند. سالها به سرعت و گاهی برخلاف میل ما می گذرند. دختر سال ها زیر درخت گیلاس می نشست و از درخت مراقبت می کرد تا اینکه مُرد و در زیر همان درخت دفن شد. امروز بعد از چهارصد سال نهال گیلاس کوچک میلیون ها شکوفه می دهد و هر سال هزاران توریست از سراسر دنیا به زیر درخت گیلاس می آیند و در سکوت به صلح و عشق می اندیشند، به دنیایی که به جای بمب های چند تنی بر روی سرشان شکوفه های گیلاس بریزد.

 2- در میان اقوام و ملل کهن، همواره احترام و ارزش ویژه ای برای طبیعت وجود داشته است. این احترام چه در قالب توتم ( حیوان یا گیاه مقدس قوم) که حفظ حیات قبیله در گرو حفظ او بوده، چه در قالب آنیمیسم( زنده دانستن همه ی اشیا) فیتیشیزم( تقدس رازآمیز قائل شدن برای اشیا) و سایر صور قابل بازخوانی و تحلیل است. در بین آیین های اقوام کهن باید جایگاهی ویژه برای درختان قائل شد. درخت درواقع کهن الگوی ایستادگی و ستون عالم است و همچون کوه نماد تجلی خداوند و رابطی است میان انسان و الوهیت. از این رو داستان جک و لوبیای سحرآمیز نماد عروج به دنیای ناشناخته ایزدی است. پرستش درخت در قالب توتم یا به عنوان روحی اعلی یکی از آیین های مهم در سنت های کهن است.

 3- به زعم «گریم» امروزه می دانیم آنچه آلمانی های گذشته ی دور معبد می نامیدند در واقع همان جنگل های طبیعی بوده است. بلوط پرستی در میان درویدی های سلت، پرستش سرو و انجیر در یونان باستان، تصور یگانگی روح آدمی و سپیدار در میسوری علیا و احترام عجیب در سراسر آفریقا از سنگال تا نیجر برای درختان پنبه ی کاپوک، ارزش اساطیری نخل و زیتون برای اعراب و ... همه و همه بازگوی رابطه ای است میان انسان و درخت... در واقع از دیرباز رویش دوباره درخت در هر بهار نمایشی کوچک از آفرینش نخستین بوده است.جشن های فراوانی مثل جشن عید یکشنبه در روسیه، فریکتال سوییس و انگلستان قدیم، عید جرجیس قدیس در رومانی، ترانسیلوانیا و نقاط گوناگون روسیه، برگزاری ستون رقصی که در آن مردم دور درخت غان به شادمانی و پایکوبی می پرداخته اند در انگلستان و فرانسه و دانمارک و هزاران جشن دیگر در آغاز بهار حول محور درخت در واقع بیان کننده نقش مشترک آدمیان به عنوان بازخواننده داستان افرینش است. جهان پر از رنج و درد است با اینهمه درختان گیلاس هنوز شکوفه می دهند../. ایسٌا

 4- رولن بارت در مقدمه ی کتاب امپراتوری نشانه ها می پرسد: چرا ژاپن؟ و در پاسخ خود می گوید: زیرا از میان همه سرزمین هایی که شناخته ام، ژاپن تنها جایی است که تاثیر نشانه هایش بیشترین نزدیکی را با باورها و رویاهایم داشته است... در بین درختان ژاپنی ها از قدیم احترام و علاقه ای خاص به گیلاس داشته و دارند. اما چرا ژاپنی ها برای گیلاس احترام و ارزش خاصی قائلند. در واقع آنها مراسمی دارند به نام آیین « هانامی » که طی این مراسم در نوعی مراقبه به درخت گیلاس و شکوفه هایش می نگرند. نام شکوفه های گیلاس ساکورا است. شکوفه های گیلاس در واقع سمبل زیبایی و کوتاهی عمرند. درخت گیلاس ژاپنی درختی کوچک است و ژاپنی ها این درخت را نه بخاطر میوه اش بلکه به خاطر شکوفه اش دوست دارند.

 5- در طی تاریخ این سرزمین همواره دست خوش جنگ و زلزله و سیل و امواج اقیانوس و توفان و آتشفشنا بوده است. در واقع چه چیز می تواند بازگو کننده ی کوتاهی و زیبایی و شکوه زندگی ژاپنی باشد بهتر از شکوفه های گیلاس... در سکوت و آرامش ژاپنی (سابی) نوعی مرگ نهفته است. مرگی که در شکوفه باران با شکوه بهاری وقتی شکوفه های گیلاس خود را در دستان باد رها می کنند به سخن می آید. ژاپنی ها همواره در پی زیبایی و شکوه هستند و به نوعی در جهت هماهنگ شدن با زندگی و طبیعت حرکت می کنند.شاید از همین جا باشد که زندگی شعر سومی می شود که ریووهو هایکوسرای فقید سروده بود: ماه و شکوفه های گیلاس اکنون می دانم در این جهان که شعر سوم کجاست...

 6- شکوفه های گیلاس خود را از سنت ژاپنی وارد در ادبیات و شعر ژاپن برده اند. امروزه کلمه ی گل برای ژاپنی معنای شکوفه ی گیلاس دارد. بهار برای اندیشه ژاپنی تجسمی است از شکوفه باران گیلاس ها، هایکو شعر ویژه و هفده هجایی ژاپن نیز سرشار از همین نگاه به شکوفه های گیلاس است. نگاهی توام با آرامش و هماهنگی سکوت و یکی شدن با همه چیز: شکوفه های گیلاس فرو ریخته است/ معبد/ از میان شاخه ها/ بوسون. ساکورا در شعرها اما نه نمادی از چیزی بلکه در واقع خود آن چیز است. در واقع هایکو دنبال نماد پردازی نیست بلکه گویای پاره ای از حقیقت است که از چشم های ما دور مانده، شاعر به کشف آن چیزی می پردازد که هزاران سال است نادیده گرفته شده است مثل عشقی چهارصد ساله. شکوفه های گیلاس اینگونه نماد عشق هستند. وفاداری راز طبیعت است راز شکوفه های گیلاس بدون آنکه توقعی از آدمیان داشته باشند.

 7- چرا شکوفه گیلاس؟ این سوالی است که قبل از نوشتن از خود می پرسیدم. جوابی نداشتم شاید به این خاطر که در رویاهایم هیچ تصویری زیباتر از ریختن هولناک شکوفه های گیلاس ندیدم که بهتر بیانگر زندگی مان باشد. شاید به این خاطر که با آمدن بهار معنی زندگی و آن نیمه ی دیگرش بیشتر خود را نشانم می دهد. به همین خاطر دوست دارم به چهارده قرن قبل برگردم و همراه تی شیتسو دوست شاعرم بخوانم: همه ی آنچه توانستم بر زبان بیاورم همین بود: آه آه شکوفه های گیلاس یوشینو

مطالبی در همین زمینه:

1- ذن رنگ بهار برای تمام کشتزارها

2- سوگواری برای شاخه ی زولا

۳- ای بس بهارها که بهاری نداشتم

لینک
   برف را از شانه های آدم برفی بتکان   

                                              

                              تقدیم به دوستم بی جواب که آدم برفی را خوب می شناسد

1- لئوناردو داوینچی در دفترچه شخصی خود، نوشته بود: « چرا این همه رنج می کشی لئوناردو؟» سوالی که داوینچی از خود پرسیده است سوالی است بسیار ضروری که برخی از ما هیچگاه از خود نمی¬پرسیم. با طرح این سوال و یافتن پاسخی احتمالی (که پاسخی شخصی خواهد بود) ما ریشه بسیاری از گرفتاری هایمان را یافته ایم و شاید بتوانیم در ادامه مسیر راه خود را بهتر بیابیم. با این همه سوال لئوناردو می تواندققدیم به دوستم بی جواب... همان سوالی باشد که بودای جوان روزگاری از خود پرسیده بود. بودائیان جنوب شرقی اسیا تا پیش از خودسوزی مقدس همچون بودا سیدارتا بر همین عقیده اند که زندگی رنج است. آنها برای رها شدن از تسلسل به دنبال راه حقیقت می گردند. به زعم بودائیان نجات انسان از این رنج از عهده ی خدا خارج است و تنها انسان می تواند خود را رهایی بخشد! این مقدمه در واقع زمینه ای است برای داستان آدم برفی و بیان رنج عشق! رنج دوری رنجی عاشقانه است رنجی که حاصل فاصله بین عاشق و معشوق است همان رنجی که حلاج تا رسیدن به معشوقش می پیماید. رنجی عارفانه... رنجی که تمایل به یکی شدن با معشوق دارد. از همین رو عشق در دل خود تمایلی از نزدیکی جسم ها می بیند. اما گاهی این نزدکی امکان پذیر نیست. گاهی برای رسیدن به عشق (حقیقت) راهی به جز نیروانا(جایی که باد نمی وزد) نیست و شاید همانگونه که شیخ هرات در صد میدان می پنداشت؛ وادی قبل از وصال، وادی فنا است... !

2- اصلا اعتقاد ندارم که هانس کریستین اندرسن قصد آدم برفی عاشق زودتر آب می شود...بازنویسی داستانی عارفانه داشته باشد. او در مجموعه داستا هایش همان راهی را می رود که برادران گریم رفته اند، وفادار بودن به ادبیات فولکلور و شفاهی ملت ها!با این حال اگر شما هم مثل من ریشه ی ادبیات را در ضمیری انسانی که از قضا بین همه ی انسان ها مشابهتی عجیب دارد بدانید باید به همراه این متن به داستان آدم برفی گوش بسپارید و در دل آن این سخن را مرور کنید که عشق و رنج دو روی یک سکه اند... داستان آدم برفی داستانی مربوط به همین روزهای نزدیک به بهار است. در محیطی سرد یک آدم برفی به دنیا امده و نور خورشید در چشمانش می تابد و او را اذیت می کند. داستان نمی گوید چه کسی او را ساخته اما این مساله خللی در داستان ایجاد نمی کند. آدم برفی به باد می اندیشد و به نخستین حقایقی که می تواند دریابد:« وقتی باد به من می خورد احساس زنده بودن می کنم» قهرمان داستان ما که گویی خورشید چشمانش را اذیت می کند به او دستور می دهد که برود! اما خورشید دستورش را تا غروب به اجرا نمی گذارد. «دو تا آجر سه گوش به جای چشم، یک شن کش اسباب بازی جای دهان...» ماه بالا می آید. آدم برفی که تا حالا ماه را ندیده است آن را با خورشید اشتباه می گیرد! اما به هر حال متوجه می شود که مقداری نور هم برای زندگی لازم است. او در این روزهای نخست خود را مرکز دنیا می پندارد او مثل بسیاری از انسان ها براین گمان است که محور عالم بوده و...تا اینکه راهنمای او یعنی سگ گله ( که نقش مرشد داستان قهرمانی آدمک برفی است) از راه می رسد و ناتوانی او را باز گو می کند.!

3-گرمای عشق نمادی است مرگبار برای آدم برفی... آدم برفی که از یک جا ایستادن خسته است تمایل زیادی به راه رفتن داردو دنبال کسی است که به او راه رفتن بیاموزد.« سگ به او گفت: «ناراحت نباش خورشید به تو یاد می دهد چطور فرارکنی همانطور که با آدم برفی سال های قبل رفتار کرد و همه رفتند..» حرفهای سگ برای آدم برفی بسیار سخت و غیر قابل درک اند. ما معمولا چیزهایی که برای مان خوشایند نیست را دیر تر باور می کنیم.همه ی ما دوست داریم منحصر به فرد باشیم و از اینکه کسی بگوید من هم یک موقع مثل تو بوده ام دلخور می شویم. هر کدام از ما منحصر به فردیم اما با این حال زندگی ما شباهت های زیادی به هم دارد! درک مرگ نخستین درکی است که آدم برفی را رنج می دهد همانگونه که بودای جوان وقتی توسط خدمتکارش از وجود مرگ آگاه شد « زندگی سراسر رنج است» را بر زبان آورد. در داستان بودا، قبل از تولدش پدر او توسط ک توسط پیشگویان از وضع پسرش اگاه شده بود تمام تلاش خود را کرد تا او متوجه رنج های هستی نشود..!

4-ارزو های آدم برفی اشک می شود!... داستان آدم برفی با گفتگوی سگ و آدم برفی در مورد روز و شب و خورشید و ماه ادامه می یابد گویی داستان ما را آماده برخورد عناصر متضاد با یکدیگر می کند تا در حین این برخورد متوجه رنجی شویم که خود آن را حمل می کنیم. باری که همینک نیز بر دوشمان داریم اما آن را فراموش کرده ایم. آدم برفی که از سخنان سگ احساسی تلخ ( پوچ) داشت با خود می گفت:« من نمی دانم او چه می گوید اما احساس می کردم حرف هایش چندان خوشایند نیست.» روز بعد آدم برفی به وجود حقایق تازه ای در زندگی پی برد به همان چیزی که افلاطون می گفت بدون آن دنیا گورستانی بزرگ بود... عشق! دختر و پسری جوان از کنار او می گذشتند آنها بعد از کمی شوخی با آدم برفی و رقصیدن با او از آنجا رفتند. آدم ربفی از سگ پرسید: آنها که هستند و او پاسخ داد: دو دوست جوان و عاشق! و آدم برفی که معنای عشق را هنوز نمی دانست از سگ پرسید: آیا آنها از من و تو مهم ترند؟!؟ !

5-دلبستگی غم انگیز آدم برفی مرگ بار است سگ در حین سخنانش در باره ی انسان ها و زندگی شان از روزهایی گفت که برایش بسیار لذت بخش بودند از این که:« در روزهای سرد ، هیچ چیز لذت بخش تر از خوابیدن کنار اجاق گرم اتاق نیست» آدم برفی پرسید:«اجاق گرم؟ آیا شبیه من است!؟» سگ توضیح داد که آدم برفی و اجاق مثل شب و روز هستند مثل خورشید و ماه! و کمترین شباهتی به هم دیگر ندارند و بعد به داخل اتاق اشاره کرد، جایی که اجاق با شعله های گرم و پرنورش اتاق را گرم و گرم تر می کرد.. آدم برفی با نگاهی کوتاه به اجاق احساس کرد در وجودش چیزی بهم خورده است انگار کسی داخل وجودش را گرم کرده بود و قلب آدم برفی را به لرزه در می آوردحس و حال عجیبی بود انگار می خواست بخندد شاید هم گریه کند... حسی که تا به حال تجربه نکرده بود، انگار ناگهان احساس شادی و رنج و اندوه توامان او را در بر گرفته بود!!

6-بهار همیشه شروع و تولد دوباره نیست از آن لحظه به بعد سخنی میان سگ و آدم برفی رد و بدل نشد آخرین سخن همان جمله ی سگ بود: تو حتا یک دقیقه هم نمی توانی کنار اجاق روشن بایستی، آنجا سریعا نابود می شوی... و آدم برفی با خود گفته بود:« من الان هم احساس می کنم دارم نابود می شوم... زندگی چند روزه ی آدم برفی فرصت کوتاهی است تا او بتواند همه ی شادی ها ورنج ها را تجربه کند... غم اینکه نمی تواند به اطراف پای نهد مانند غم ماست وقتی نمی توانیم دوباره در گذشته مان قدم بگذاریم. روزها بدون اینکه نگاهش را از درون اتاق بردارد به سکوت گذشتطوری که سگ هم خسته شده بود. گاهی فریاد می کشید: بیش از این نمی توانم تحمل کنم وای که چقدر وقتی زبانه هایش را بیرون می کشد زیبا می شود... سگ دوست داشت زودتر هوا گرم شود. بهار نزدیک بود و او آدم برفی به این عجیبی ندیده بود... !

7-غم را از شانه های آدم برفی بتکان تا اینکه یک روز صبح سگ متوجه شد آدم برفی نیست... شاید اب شده بود اما نه اثری از شن کش اسباب بازی نبود... کنار اجاق دخترک آن روز شن کش اساب بازی را دید در حالی که اجاق خاموش شده بود و بهار از راه می رسید. دختر توجه چندانی به شن کش نکرد. به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد و با سرخوشی در حالی که باد به موهایش می خورد آواز خواند: بیا درخت بیدمشک نرم و روشن بیا چکاوک فاخته آواز بخوانیم فردا بهار اینجاست... وهیچ کس آدم برفی را بیاد نیاورد... هوا سرد است آخرین روزهای زمستان کتاب را بسته ام و توی دفترم می نویسم چرا این قدر رنج می کشیم چرا؟ به شعله ی خندان بخاری نگاه می کنم!

 

مطالبی در همین زمینه:

۱- بگذار تا قلبش در سینه ات بتپد

۲- ای بس بهارها که بهاری نداشتم

لینک